دنیای عروسکی من
نگاه آلوده من جاده بی رحم غمت تمام فرسوده من این اشتیاق و بی کسی این با سقوط همنفسی از تو و من گذشتن و حالا کجا مونده کسی شلاق سرد لحظه ها تپش تپش هراس من کنج شبیخون کسی وجود ناسپاس من حضور بی وقفه من تو چله بی خبری تو این قبیله نمور از اعتنا کو اثری ؟ لحظه احتیاج من لخته خون انتظار زخم هزار پاره غم از این خزون بی هر بهار نارنج و رنج و اعتبار از این هیاهو تا فریب از قصه مردن من تا غصه مرد غریب
حالا که دل تنگی داره ثانیه هامو می شماره این غم لعنتی بد پا توی دنیام می زاره حالا که من یعنی سکوت تو برزخ بود و نبود حالا که سبزه جای تو بمون نزار که زندگی بشه برام درد مدام نزار بمونم بی تو و خاموش بشن خاطره هام نزار ببوسه لبامو لبای خشک این خزون نزار بریزه رنگ غم از تن خشک اسمون
امروز حوصله ام خیلی سر رفته اومد اینجا تا چیزی بنویسم شاید حوصلم اومد سر جاش راستی می خواستم بگم به دوستانی که فکر کردن من از لینگام حذفشون کردم نه نه حذف نشدن برای اینکه باور شون بشه برن به ارشیو پیوند های روزانه حالا دیدید پاک نشدید خب حالا می خوام چند تا عکس متحرک چشم بزارم اومید وارم خوشتون اومده باشه من از این فونت ها خیلی خوشم میاد یه چند تایی شم می زارم امید وارم خوشتون بیاد واسه بقیش به ادامه مطلب برید بای بای
چشماتو ..... واسه زندگی اسمتو ..... واسه دلخوشی دلتو ..... واسه عاشقی صداتو ..... واسه شادابی پاهاتو ..... واسه همراهی خيالتو ..... واسه پرواز خودتو ..... واسه پرستش می خواهم ...
به من می گفت هیجده ساله هستم / تو اسمت را بگو، من هاله هستم
بگفتم اسم من هم هست فرهاد / ز دست عاشقی صد داد و بیداد
بگفت هاله ز موهای کمندش / کمان ِابرو و قد بلندش
بگفت چشمان من خیلی فریباست / ز صورت هم نگو البته زیباست
ندیده عاشق زارش شدم من / اسیرش گشته بیمارش شدم من
ز بس هرشب به او چت می نمودم / به او من کم کم عادت می نمودم
در او دیدم تمام آرزوهام / که باشد همسر و امید فردام
برای دیدنش بی تاب بودم / زفکرش بی خور و بی خواب بودم
به خود گفتم که وقت آن رسیده / که بینم چهره ی آن نور دیده
به او گفتم که قصدم دیدن توست / زمان دیدن و بوییدن توست
ز رویارویی ام او طفره می رفت / هراسان بود او از دیدنم سخت
خلاصه راضی اش کردم به اجبار / گرفتم روز بعدش وقت دیدار
رسید از راه، وقت و روز موعود / زدم از خانه بیرون اندکی زود
چو دیدم چهره اش قلبم فرو ریخت / توگویی اژدهایی بر من آویخت
به جای هاله ی ناز و فریبا / بدیدم زشت رویی بود آنجا
ندیدم من اثر از قد رعنا / کمان ِابرو و چشم فریبا
مسن تر بود او از مادر من / بشد صد خاک عالم بر سر من
ز ترس و وحشتم از هوش رفتم / از آن ماتم کده مدهوش رفتم
به خود چون آمدم، دیدم که او نیست / دگر آن هاله ی بی چشم و رو نیست
به خود لعنت فرستادم که دیگر / نیابم با چت از بهر خود همسر
بگفتم سرگذشتم را به «جاوید» / به شعر آورد او هم آنچه بشنید
که تا گیرند از آن درس عبرت / سرانجامی ندارد قصّه ی چت
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()







ادامه مطلب
دستاتو ..... واسه نوازش
عطرتو ..... واسه مستی
| Design By: KHanOomi |
















